تبليغاتX
بهار و نیما

بهار و نیما

عشق

باور کن

فراموش شدگان

فراموش کنندگان را

هرگز فراموش نخواهند کرد

ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد

 ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت

 ويرانه دل ماست

كه با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:13  توسط نیما  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:52  توسط نیما  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط نیما  | 

من با تو مي نويسم ومي خوانم

من با تو راه ميروم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال كه دستم به دست توست

من جاي راه رفتن پرواز مي كنم

 

 

 

 

 

بعد از تو تا هميشه

شبها و روزها 

بي ماه و مهر مي گذرند از كنار ما

اما پشت دريچه ها

در عمق سينه ها

خورشيد قصه هاي تو همواره روشن است

 

 

 

 

 

عشق يعني دستهايم مال تو

چشمهاي تشنه ام دنبال تو

عشق يعني ما گرفتار هميم

بنده ي هم –هم طرفدار هميم

انتشار بغض و لبخند است عشق

اخرين لطف خداوند است عشق

ما دل خود را زيارت كرده ايم

ما به عاشق بودن عادت كرده ايم

 

 

 

 

ان لحظات كه مات در انزواى خويش

يا در ميان جمع خاموش مي نشينمموسيقي نگاه تو را گوش مي كنم

گاهي ميان مردم

در ازدحام شهر

غير از تو

هرچه هست فراموش مي كنم

 

 

             

 

 

تو رفته اي كه بي من تنها سفر كني

من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من ازسر به در كني

من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

 

 

 

اي جدايى تو بهترين بهانه ي گريستن!

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني  رسيده ام

 

 

 

 

اگر ماه بودم به هرجا كه بودم

سراغ تورا مي گرفتم

وگر سنگ بودم به هرجا كه بودى

سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي

بر لب بام من مي نشستى

 وگر سنگ بودي به هرجا كه بودم مرا مي شكستى

مرا مي شكستى

 

 

 

 

اخر اى دوست نخواهي پرسيد

كه دل از دورى رويت چه كشيد ؟

سوخت در اتش و خاكستر شد

وعده هاى تو به دادش نرسيد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط نیما  | 

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند .... هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود... بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه میزنم... گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم... هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار می شود... بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم میریزند... هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم.... نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای ! گاه به یادم می آید آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین لحظه هاست هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام! نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم فراموش شده ای ! تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم فراموشت کنم؟ هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو بودن هر روز برایم تکرار می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند.... آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها دلم را بدجور می سوزاند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:1  توسط نیما  | 

روزگار

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم

من آن گلبرگ مغرورم، كه مي ميرم ز بي آبى، ولي با خفت و خارى پى شبنم نمي گردم

 تو مي روي و من فقط نگاهت مي کنم ، تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم . بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يگ لحظه باقيست

 قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!.. چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!...و "عشقم" محکوم شد به" مردن

بارون نباش كه با التماس خودت رو به شبشه بكوبي ... ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بکشند

عشق آن نيست که به هم خيره شويد عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريد

هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست . گاهی براي رسيدن بايد نرفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:36  توسط نیما  | 

ESHGH


 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم"" دوستت دارم.""

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:3  توسط نیما  | 

سکوت

هنوز جای قدمهات روی دلم مونده...
جای نگاهت..توی چشمام ...
عزیز دل..چقدر دلتنگم...
برای بعضی حال ها هیچ نوشته ای نمی تونه درمون باشه...
هیچ قلمی نمی تونه این همه دلتنگی رو بنویسه فقط اینکه ..چه زود گذشت..
چقدر از فاصله می ترسیدم...
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم..
چقدر این فاصله ها من رو عاشق تر میکرد..چقدر این فاصله ها رو دوست داشتم
همه حرفهای کنایه آمیز رو با جون و دل می خریدم..
فقط به خاطر جای نگاهت توی چشمام..
راستی چی باید بگم..؟؟؟
گاهی یه سکوت طولانی هم نه..حتی یه سکوت کوتاه …
بهتر از هزار و یک حرف نگفته هست..
سکوت..
قبل از فریاد..
قبل از نگاه..

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:37  توسط نیما  | 

کاش نمی دیدمش.....کاش نمیشناختمش.......

 

کاش دوستش نداشتم..............

 

کاش بهم نمیگفت دوستم داره.......

 

کاش اون جریان لعنتی پیش نمیومد.....

 

کاش دلمو نمیشکست ..........

 

کاش نمیبخشیدمش.....

 

کاش دوباره دلمو نمیشکست.....

 

کاش دوباره نمیبخشیدمش.......

 

کاش این دل نبود  کاش او نبود   کاش من نبودم .....

 

حالا به جایی رسیدم که میبینم اگه فراموشش نکنم نابود میشم .....

 

این روزا بعضی ها وقتی یه مدت با یه کسی دوست بودن

 

فکر میکنن اینقدر دوست بودن  که وقت خیانت از راه رسیده

 

عزیزی بهم گفت کسی که یه بار تونست دل کسی رو بشکنه

 

بازم میتونه بشکنه ................

 

حتی میتونه بدترم بشکنه............

 

جوری که دیگه نشه تیکه هاشو جمع کرد

 

میگن شکستن دل یه نفر گناهش سنگین تراز شکستن بال فرشته هاس

 

نمی خوام دیگه گناهی پای اون نوشته بشه....اونم به خاطر شکستن دل من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:8  توسط نیما  | 

تنهایی

 تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

   تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

   تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

   تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

   تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند

از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

همیشه شاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:7  توسط نیما  | 

زندگی

زندگی همیشه بهار نیست

گاهی ابری خزان بر ان سایه مرگ می افکند

و دست بی وفای روزگار بهترین دوستان ویاران را از هم جدا می سازد

(محمدامین)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:15  توسط نیما  | 

باورم نمیشه

باورم نمی شود!
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست
ای بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...
و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ،
دلم بدجور برای تو تنگ است ...
باورم نمیشود که نمیایی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:36  توسط نیما  |